تبليغاتX
داستان های کوتاه و نقد ادبی
ازکوچه های لنگرود

 

تا می خواستم به او نزدیک شودم چنان چپ نگاهم می کرد که میخکوب می شدم . ولی یک حسی هر روز به من می گفت : « برو جلو ، ببین واسه چی آوردنش اینجا ؟ مطمئن باش که اونم منتظرته »  ولی  می ترسیدم ناراحت شود و چیزی بگوید که تمام اتاق برایم خنده کنند . از جایش تکان نمی خورد ، حتی برای دستشویی .

بعضی از صبح ها که از خواب بیدار می شدم ، بوی کثافتش سرم را بر می داشت . منم چون به او از همه نزدیک تر بودم هر لحظه حالم خرابتر می شد ، فریاد می زدم تا کسی بیاید و ملحفه زیرش را عوض کند . هفته دو بار ، دو مرد نسبتا مسن می آمدند بالای سرش . با دیدنشان آن قدر عصبانی می شد که به لرزش می افتاد . هرچه چپ نگاهشان می کرد از رو نمی رفتند . دستشان را روی کبودی های صورتش می گذاشتند و با خنده می گفتند : « خوبه ، داره خوب میشه ، معلومه بهش می رسن . »  انگار جای تمام کبودی ها را می دانستند . چون با آنکه موهای بلندی داشت ، دستشان را لای موهایش می بردند و روی کبودی ها فشار می دادند . می خواستند او هم عکس العملی نشان دهد ، ولی او با عصبانیت به تنگ ماهی روبرویش خیره شده بود .

لحظاتی هم که درد به اوجش می رسید ملحفه را چنگ می گرفت . یکی از آنها آرام دستش را زیر لحاف برد . اشک در چشمانش جمع شده بود ، صورتش هر لحظه سیاه تر می شد که با صدای بلندی فریاد زد : «حروم زاده ا ولم کنین .»

از جایم بلند شدم که به سمتشان بروم ولی کناری ام دستم را گرفت و گفت : « دنبال دردسر می گردی ؟ بی خیال شو ، اونا به پدر و مادر خودشون هم رحم نمی کنن .»  با تمام قدرتم فریاد زدم : « اینجا کسی نیست به داد این بد بخت برسه ؟ » شخصی با عجله وارد اتاق شد و پرسید :  «چی شده ؟  » آن دو نفر را نشانش دادم . او یک نگاه از پا تا سرشان انداخت و مودبانه گفت :  « اگر ممکنه چند لحظه بیرون  باشید ، الان خدمت می رسم . »   بعد آرام آرام به سمت تخت می رود و یک دستی هم او به کبودی ها می کشد و بدون آنکه کاری انجام دهد  و حرفی بزند از اتاق خارج می شود . احساس درد و تنهایی اش تمام اتاق را گرفته بود . ملحفه اش هم هر لحظه سرخ تر می شد ، سرخ سرخ ، در حالی که او همچنان به تنگ ماهی خیره شده بود .

پاسی از شب نگذشته بود که برق قطع شد . قطعی برق بهانه ای بود تا همه عقده های خود را درون تاریکی خالی کنند . یکی می گفت : « عوضی ها نه غذایی ، نه آبی ، برق و چرا قطع کردید ؟  » دیگری می گفت : « از گرما مردیم بی همه چیزا  »  از اتاقهای دیگر هم صدایی می آمد که به یکباره کناری ام با صدای بلند فریاد زد : « خفه شید »  آنقدر کوبنده و محکم بود که همه ساکت شدند . بعد ادامه داد : « به جای فحش دادن و بدو بیرا گفتن و شکایت کردن از تاریکی ، لا مذهبا هر کدوم یه شمع روشن کنین . حقا که شما شایسته همین هایید .»  بعد جمله آخرش را یک بار دیگر ولی آرامتر تکرار کرد «  حقا که شما شایسته همین هایید . » بعد از آمدن برق همه  به او خیره شدیم . از اتاق های دیگر هم  آمده بودند که او را ببینند . ولی او مثل همیشه به تنگ ماهی روبرویش نگاه می کرد . ملحفه اش هم همچنان خونی بود .

غروب فردای آن روز  تکانی به خودش داد و ملحفه را از روی خودش برداشت و شروع کرد با لبه تختش آن را بریدن . بعد از آنکه کارش تمام شد دقیق تر که نگاه کردم متوجه شدم  ملحفه را به شکل گربه در آورده . نگاهش را به من کرد و با سر اشاره کرد که به طرفش بروم . مطمئن نبودم با من است ؛ به این طرف و آن طرف نگاه کردم ولی کسی حواسش به او نبود . رفتم کنارش نشستم و منتظر ماندم تا حرف بزند . هر دو به گربه نگاه می کردیم . دستش را به سمت گربه برد و گفت :   « من یه روزایی خیلی ماهی داشتم ، ماهیای سرخ سرخ ، میشه گفت شبیه این ماهی بودن ولی توی تنگ نذاشته بودمشون ، تنگ دیگه خیلی برای ماهی کوچیکه . با آنکه توی حوض گذاشته بودمشون بازم ناراحت بودم که جاشون تنگه . یه روز متوجه شدم چند تا گربه دور حوض جمع شدن . چوبمو برداشتمو آروم از پشت بهشون نزدیک شدم . تا اومدم یه درس حسابی بهشون بدم ، چنان چنگی به سر و صورتم زدن که تا امروز کینه اش تو دلم مونده . تازه فرداش دیدم دور تا دور حوض پر از گربه ست . وقتی متوجه ی من شدن به جای اینکه فکر کنن خونه ی منه و باید بترسن و فرار کنند همگی دویدن طرف من . چنان بلایی سرم آوردن که تا امروز هر وقت چشامو  رو هم می زارم کابوسشو می بینم . بعد از چند روز این طرف و اون طرف پرس و جو کردن  فهمیدم همسایه ی دیوار به دیوارمون گربه بزرگ می کنه. تمام گربه هارو هم  اون تربیت کرده  . کارش اینه . فکر نکنم این گربه ها ذاتا این طور وحشی باشن ، کار این حروم زاده ست ، کارش و هم خوب بلده.». و بعد مکثی کرد و در ادامه صحبتهایش گفت که چند بار سعی کرده همسایه اش را بکشد تا همه از دستش راحت شوند ، ولی هر بار گربه ها می افتادند سرش  تا می خورد او را می زدند . مدتی هم دنبال کسانی بود که با او جمع شوند . ولی با وجود اینکه هر کس علامت چنگی را که به صورت داشت حاضر نشد با او همراه شود . خودش که می گفت ؛ آخرین باری که رفته بود منتظرش بودند ، تا آمد به خودش بجنبد دوره اش کردند و او هم چشمانش سیاهی رفت و دیگر هیچ ندید .... .

چشم که باز کرد دید اینجاست . از طرز صحبت کردنش معلوم بود که هر لحظه نفس کشیدن برایش سخت تر می شود . بعد از تمام کردن صحبت هایش ملحفه را جلوی صورتش گذاشت . از خیس شدن ملحفه فهمیدم که گریه می کند . دستم را دور گردنش حلقه کردم و گفتم : « من که درست نفهمیدم ، ولی منو مث برادرت بدون . هر مشکلی داری بگو ، تمام سعی خودمو می کنم تا حلش کنم . » صورتش را از زیر ملحفه بیرون آورد و با حالت بغض کرده ای گفت : « من رو پاهام نمی تونم بمونم . می خوام اون تنگ ماهی رو بیاری پیشم . »  تا آمدم بلند شوم یکی از پشت سرم گفت : « اونجا چکار می کنی ؟ مگه نمیدونی کسی حق نداره طرف اون بره ! سریع برو سر جات . » بعد منو تا تختم همراهی کرد . چند دقیقه بعد هم همراه یک شخص دیگر آمد و مرا به اتاق دیگری برد . دیگر نتوانستم خبری از او بگیرم . تنها کاری که می توانستم برای او بکنم این بود که صحبتهایش را روی کاغذی بنویسم .

تا اینکه دیروز یکی گفت : « دیشب توی اون اتاق یکی مرده . » از او پرسیدم : « کی بود ؟ چطوری ؟ » گفت : « نمی دونم کی بود . اسمش رو هم از هرکی سئوال می کنم کسی نمی دونه . فقط صبح که از خواب پا میشن می بینن یکی رو زمین به پشت دراز کشیده ، جالب اینجاست که توی دستش یه ملحفه ی خونی به شکل گربه بوده . حتما داشته سعی می کرده به طرف تنگ ماهی بره که بیچاره ... . »

ملحفه را روی سرم گذاشتم . حرفهایش درون گوشم تکرار می شد . باید مطمئن می شدم که خودش است . نیمه های شب که همه خواب بودند آرام به سمت اتاقش رفتم . درست بود ، جایش خالی بود . همه خوابیده بودند و تاریکی همه جا را گرفته بود . به یکباره تنگ خالی نظرم را به خودش جلب کرد .

با خودم گفتم : « حالا صاحب گربه ها یه جشن حسابی راه میندازه .»

 

 

علی صادقی

زاهدان تیر ۱۳۸۲

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 13:43  توسط علی صادقی  | 

 

دستم را جلوی صورتم گرفته بودم و وانمود می کردم که به دفترم نگاه می کنم . هر بار که برگی از دفترم خیس می شد ، آن را ورق می زدم . هوا آنقدر گرم بود که پسر ها لباس نخی و دختر ها هم که چادر گذاشتن  برایشان اجباری بود ، چادر هاشان را روی دوششان رها کرده بودند . ولی من آنقدر سردم بود که گرمترین لباس هایم را پوشیده بودم و کلاهی هم سرم گذاشته بودم ؛ با این حال صدای به هم خوردن دندانهایم را کناری ام می شنید و نمی شنید و فقط می خندید . کاش جایی می نشستم که نه چشم من به کفش سفید  می افتاد ، نه او ... نه  ... اصلاً به کلاس آمدنم اشتباه بود . مرا بگو که فکر می کردم بعد از یک هفته با دیدنش حال و روزم بهتر می شود .

از لای انگشتانم چنان می خندید که صدای خنده اش درون گوشم هی تکرار می شد . بچه ها هم با شکلک های استاد قهقهه می زدند . دیوارهای کلاس چنان فشاری را بر من وارد می کردند که صدای شکستن استخوان هایم را کفش سفید  می شنید ونمی شنید . در و پنجره و وایت برد و تمام وسایل کلاس از لای انگشتان دور و نزدیک می شدند .

استاد لبخند زنان به من نزدیک شد و دهانش را جلوی صورتم گرفت و برگی را که خیس شده بود ورق زد  و بعد با تمام قدرتش زد زیر خنده ، طوری که کثافت از ته حلقش به صورتم پاشید.

حالا دیگر هر که هر چه دستش می آمد به سمتم پرتاب می کرد . لامپ های کلاس هی روشن و خاموش می شدند . بچه ها قهقهه زنان یکی یکی از جایشان بلند شدند و به دورم حلقه زدند . کفش سفید  لنگه کفشش را در آورده بود و با تمام قدرت به سرم می کوبید . بچه های کلاس و استاد هم با هر ضربه اش هورا می کشیدند و تشویقش می کردند . همه چیز از لای انگشتانم تار و تار تر می شد . چند برگ خیس شده دیگر را ورق زدم و بعد ئفترم را بستم و زیر بغل خود گرفتم و با سرعت از کلاس خارج شدم .

 

 

علی صادقی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 13:41  توسط علی صادقی  | 

« آینه ها »

 

درون خانه همه به من خیره می شوند ؛ عکس های روی دیوار ، حتی مجری تلوزیون . به بیرون که می روم همه کارشان را رها کرده  مرا نگاه می کنند . از انگشتان پاهایم شروع می کنند تا موهایم . تنها آینه هایند که نگاهشان مرا آزار نمی دهد .

به آینه ی خاله ام که نگاه می کنم خیلی نا راحت است . آینه خانه مان هم هر روز پیر تر می شود . آینه ی آرایشگاه را هم هر چه تمیز می کنم کثافتش پاک نمی شود . از نگاه های آرایشگر که مثل همه فقط نگاهم می کند ، بدم می آید . چند روزی است جایی را پیدا کرده ام که آینه هایش با همه فرق دارد .؛ همه شان تمیزند و یک شکل را نشان می دهند . تصویر شخصی زیبا که نگاهم می کند و لبخند می زند . سه بار در روز قفلش را باز می کنند . آینه های شکسته ی به هم چسپیده روی دیوار برق می زنند . همیشه مردی بالای پله ای چوبی نشسته است و برای جمعیت صحبت می کند . من هم دور تا دور اتاق قدم می زنم و به آینه ها نگاه می کنم . بهترین لحظه زندگی ام همین لحظه است . ولی دیروز تا داخل شدم همان مرد مرا نشان داد و چیزی گفت . خوشحال شدم و با لبخند ، سرم را به نشانه سلام تکان دادم و سمت آینه ها رفتم که ... مردی به سمتم آمد و مرا از اتاق با مهربانی بیرون کرد . ولی وقتی از در بیرون آمدیم چنان محکم به پشت سرم زد که اشک در چشمانم جمع شد . حالا هر روز وقتی درش را باز می کنند پشت در می مانم تا شاید مرا راه بدهد .

دیگر نگاه های مردم برایم مهم نیست ، هنوز آن نگاه در ذهنم است ؛ همه جا دنبالش میگردم . هر جا آینه ای می بینم با سرعت به سمتش می روم .

بعد از چند روز گشتن ، آن تصویر را در گوشه شکسته آینه ی توالت عمومی دیدم ؛ ولی آن قسمت از آینه که سالم بود ، چهره ی ترسناکی داشت . با عصبانیت مشتی به آن زدم . آن چهره وحشتناک محو شد و تمام آینه ها  یک شکل شدند . شخصی زیبا که نگاهم می کند و لبخند می زند . پیرمردی که کنار در بود با شکستن آینه چرتش پاره شد و مرا به باد کتک گرفت . بعد با حرکات دست و سر به من فهماند که باید تمام توالت را برق بیندازم . من هم با خوشحالی قبول کردم و زیر پایش افتادم تا اجازه دهد اینجا بمانم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 13:34  توسط علی صادقی  |